|
امان از اين "دست ها" ....
گاهيــــــ
نقــاش بـاشـي!
شـَــبـــهـــا
وقتي دلت خسته شــد ،
تــمـآم دلـتــنگـي هـآ و بي قـرارے هــآيـم را
خدايا.....
ايــــــ کاشـــ
جا مانده استــــــ ... چيزيــــــــ ، جاييــــــــ ... ، که هيچــــــــگاه ديگر هيچ چير جايش را پر نخواهد کـــــــــرد .. ! نه موهايـــــــ سياه ،
هميشه از وسط شعرها
اما يه نگاه گنگ تحويل ميگيري و يه جمله مثله:چيزي شده؟؟؟!
شب خوابيدي تو تختت هي قلت ميخوري... بعد گوشيتو بر ميداري مينويسي "خوابم نميبره". سرد ميشي...يغض ميکني..... ميبيني هيچکسو نداري که واسش اينو بفرستي... تنهايي سخته...خيلي...
دلم مي خواست يکي رو داشتم ، یا شایدم داشتم اما.... بعضي وقتا که مردم خستم مي کردن ، ميومد کنارمو دستاش رو مي گذاشت دو طرف ِ صورتم زُل مي زد توو چشام ،
سيب دلم
|