تبليغاتX
The Unborn










































Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


The Unborn

چه ساده بودم که گمان ميکردم , به دورم ميگردند کساني که مرا دور ميزدند

کاش ميفهميدي درد دارم...

کاش ميفهميدي ديگه اعصابم نمي کشه..

کاش بفهمـي خسته ام از دنيايي که توش دارم نفس کم ميارم!!

همش دارم صبر ميکنم...تحمل ميکنم...درک ميکنم... کنار ميام...ميگذرم..ميبخشم!!!

تمومش کنيد. . .همتـون. . .

مگه من کي ام؟!!

منم احتياج دارم به درک شدن ، به شنيده شدن!

به يه جايي رسيدم که خودمم واسه خودم غريبه ام!

کارايي ميکنم که خودمم سخت باور مي کنم که از من سر زده!

نمي دونم...

نميفهمم! خسته ام... گـُــم ام... گيجــم...

بـريد..

.همتـون بريـد!

از مـغزم...از دلـم...از وجــودم!

بذاريد نــــفــــس بکشم...

فقط پاتونُ از رو خــرده هاي قلبم برداريد!

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |

گاهـ ـي حجـ ـم ِ دلــــتنـگي هايـ ـم آن قــَ ـــ ـدر زيـاد ميشود که دنيــــا با تمام ِ وسعتش برايـَم تنگ ميشود ... ...
دلتنــگـم...
دلتنـــــگ کسي کـــــه گردش روزگــــارش به من که رسيــــد از حرکـت ايستـاد...
دلتنگ کسي که دلتنگي هايم را نديد...
دلتنگ ِ خود َم...
خودي که مدتهــــ ــــ ــاست گم کـر د ه ام ...
گذشت ديگر آن زمان که فقط يک بار از دنيا مي رفتيم
حالا يک بار از شهر مي رويم يک بار از ديار …
يک بار از ياد …
يک بار از دل …
و يک بار از دست.

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |

امان از اين "دست ها" ....

امروز دستانت را مي گيرند ؛

با دستهايشان نوازشت مي كنند !

فردا همان "دست ها " را برايت تكان مي دهند ،

و اين يعني خداحافظ ... !!!

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |

گاهيــــــ

دلت ميگرد،خيليـــ....
نـه حســــــِ تنهايي
نه حســــِ غم
نـه حسِ دوريـــــ

گاهيـــــــ

ديوانه ميشويـــــــــــــــــ
از خوبي ِ يکـــــي، بد بودن ديگري.....

گاهيــــ.......
ميشکني از اينکه سادگيـــــ را به حساب ِ حماقتـــــ
ميگذارند.....
رسـم دنيـا که ميگويند هَمَشـــــــــــــــ همين بود؟!

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |

نقــاش بـاشـي!
چـقــدر مي گيـري
بيايي و صفحه هاي سياه دلم را رنـگ کني؟
بـعـــد بـراي ديــوار اتاق دلـــم
يــــک روز آفتابي بکشي که نــــور آفتـــاب تا ميـانه اتاق آمــــده باشد
… راستـــــي مـــن روي صـــورتــم يـــک خنــــــده مي خـــواهـــم
نــرخ  خـنـــــده که گـــــران نيســــت؟

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |

 خسته ام از هر روز گلايه و گريه خسته ام از هر روز بودن و مردن خسته ام

از هر روز شکستن و بستن خسته ام مي فهمي؟ از اينکه مي خواهم و

نيست از اينکه هست و نمي خواهم مي داند ميميرم ميدانم مرده است!

خسته ام..

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |

شـَــبـــهـــا

زيــــر دوش آب ســــَـــــــــــرد

رهــــــــــا ميکـــنـم بـغـــــض زخـــــمـهــــايــم را

در حالي که هــــمــــــــــه ميگويند:

خـــ ـوش به حـــالــَــش ...

چه زود فـَـــــــــرامــــــوش کــَـرد!..

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |

وقتي دلت خسته شــد ،

ديگر خنده معنايي ندارد ...

فـقـط مي خندي تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـيـنـنـد !

وقتي دلت خسته شــد ،

ديگر حتي اشکهاي شبانه هـم آرامت نمي کنند ...


فـقـط گريه مي کني چون به گريه کردن عادت کرده اي !

وقتي دلت خسته شــد ،

ديگر هيچ چيز آرامت نمي کند به جز دل بريدن و رفتن .......!

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |

تــمـآم دلـتــنگـي هـآ و بي قـرارے هــآيـم را
جمـع کرده ام
تــآ وقتـي ميــآيـي
سـآعـتـ هــآ در آغـوشـتـ بمـآنــم
تــآ
آرام بگــيرم...

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |

خدايا.....

خط و نشان دوزختــــــــــــ را برايــــــــــــم نکـــــــش

جهنـــــــم تــــــــر از نبودنـــش....

جايي را سراغ نـــــــــــــدارمـــــــــــ

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |

ايــــــ کاشـــ


هنوز هم برايم مثل همه ي آدما بوديـ


از کنارت که مي گذشتم سرم را


مي انداختم پايين

نه عاشقت مي شدمــــ


نه شب ها تا صبح به عشقت بيدار مي ماندمــ


خودم بودم و خودمـــــ


و آدم هايي که آدم هم حسابشان نمي کردمــــــــ


کاش هنوز هم وقتي صحبت از دوست داشتن هاي


 بي حد و مرز مي شد فقط نيشخند مي زدم


به سادگي آدم هاي فريب خورده


نمي دانم وقتي من با اشک از تو مي گويم


...چنــــد نفر به سادگيم مي خندند

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |


جا مانده استــــــ ... چيزيــــــــ ، جاييــــــــ ... ،

 که هيچــــــــگاه ديگر هيچ چير جايش را پر نخواهد کـــــــــرد .. !

 نه موهايـــــــ سياه ،

نه دندانــــــــ هاي سپيـــــــد ... !

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |

هميشه از وسط شعرها

سوت¬کشان

قطارے رد ميشود

کہ يا قرار است تو از آن پياده شوے

و يا مرا بـہ تو برساند

اما اين روزها

صور اسرافيل مے¬نوازد

و لوکوموتيو کور

در پيچ ها

از ريل خارج ميشود

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |


گاهي دلت ميخواد همه بغضات از تو نگاهت خونده بشه که جسارت گفتن کلمه هارو نداري

اما يه نگاه گنگ تحويل ميگيري و يه جمله مثله:چيزي شده؟؟؟!

اونجاست که بغضتو با ليوان سکوتت سر ميکشي و با لبخند ميگي:  نه هيچي...!
 

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |

می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که :
پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
... بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود
... ... ... ... بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود..... 

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |

شب خوابيدي تو تختت هي قلت ميخوري...

بعد گوشيتو بر ميداري مينويسي "خوابم نميبره".

سرد ميشي...يغض ميکني.....

ميبيني هيچکسو نداري که واسش اينو بفرستي...

تنهايي سخته...خيلي...

و سخت تر از اون اينه که خودت بخواي تنها باشي تا کسي تنهات نزاره و درد نکشي

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |

دلم مي خواست يکي رو داشتم ،

یا شایدم داشتم اما....

بعضي وقتا که مردم خستم مي کردن ،

ميومد کنارمو دستاش رو مي گذاشت دو طرف ِ صورتم

زُل مي زد توو چشام ،

مي گفت:
ببين ! تو من رو داري

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |

سيب دلم
لک زده است
براي عطر دستانت !
گمم نکن !!
قول ..
که گوشه ي حافظه ات ..
آرام بنشينم !
بگذار بمانم !..
آرام گوشه حافظه ات فقط

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |

کاش می توانستم تصوری از رخسار تو داشته باشم.کاش می دانستم آنکه ظرفی آب از محبت به دست بیماری دادتو هستی.سراب زندگی من را به برکه ای زیبا مبدل می کندبرق نگاهی ز دیده مستانه تو تو هستی.میخواهم بدانی که در انتظار تو دیوانه گشته ام حیف که نمی دانی.و فقط به فردا می نگرم که شاید تو آن باشی شاید....

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |


گاهي دلت بهانه هايي مي گيرد که خودت انگشت به دهان مي ماني...
گاهي دلتنگي هايي داري که فقط بايد فريادشان بزني اما سکوت مي کني ...
گاهي پشيماني از کرده و ناکرده ات...
گاهي دلت نمي خواهد ديروز را به ياد بياوري انگيزه اي براي فردا نداري و حال هم که...
گاهي فقط دلت ميخواهد زانو هايت را تنگ در آغوش بگيري و گوشه اي
گوشه ترين گوشه اي...! که مي شناسي بنشيني و"فقط" نگاه کني...
گاهي چقدر دلت براي يک خيال راحت تنگ مي شود...
گاهي دلگيري...شايد از خودت...شايد....

+نوشته شده در ساعتتوسط Soren | |